معنی ترع
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) بازگردانیدن کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد).[ تَ رَ ] (ع مص) انداختن خود را در کارهای بزرگ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || پر شدن. (تاج المصادر بیهقی). پر شدن خنور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پر شدن ظرف. (از اقرب الموارد). پر شدن کوزه یا حوض. (از المنجد). || شتافتن به بدی و غضب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). شتافتن به شر. (از اقرب الموارد) (از المنجد).[ تَ رَ ] (ع ص) حوض ترع، کوز ترع؛ حوض پرآب. کوزهٔ پرآب. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ تَ رِ ] (ع ص) شتابنده به بدی و خشم. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پر و مملو. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نعت است از مصدر تَرَع. (از منتهی الارب).[ تُ رِ ] (ع اِ) جِ تُرْعة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بمعنی سبزه زار (از شرح نصاب)، و در کنزاللغات نوشته که ترع بوستانها و درجه ها، و این جمع ترعه است که بالضم باشد. (غیاث اللغات) (آنندراج). رجوع به تُرْعة شود.
کلمات همقافیه با «ترع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر