معنی ترشروی
10 بازدید
[ تُ / تُ رُ رو ] (ص مرکب) ترش رخساره، کنایه از ناخوش و بیدماغ. (آنندراج). ترشرو. عبوس : ما سیکی خوار نیک، تازه رخ و صلحجوی تو سیکی خوار بد، جنگ کن و ترشروی. منوچهری. مدبرروی و پلیدجامه و ترشروی مباش. (منتخب قابوسنامه ص ۲۱۶). و خداوند قطرب... ترش روی و گرفته و اندوهمند باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و خداوند علت [آماس سپرز] ترشروی و با غم و وسواس و اندیشه های بد بود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). اگر حنظل خوری از دست خوشخوی به از شیرینی از دست ترشروی.(گلستان). ز دست ترش روی خوردن تبرزد چنان تلخ باشد که گویی تبر زد. سعدی (کلیات چ مظاهر مصفا ص ۸۱۷). گو ترش روی باش و تلخ سخن زهر شیرین لبان شکر باشد. سعدی (کلیات چ مظاهر مصفا ص ۴۲۴). و رجوع به ترش و ترشرو شود. - ترشروی نشستن؛ ترش نشستن. کج خلق و گرفته در مجلس بودن. گرفته و عبوس نشستن : ای دل تو شاد باش که آن یار تندخو بسیار ترشروی نشیند ز بخت خویش. سعدی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «ترشروی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر