معنی واژه ترش
5 بازدید
[ تُ / تُ رُ ] صلی الله علیه و آله و سلم مزهٔ معروف که بعربی حامض گویند. (غیاث اللغات). طعم معروف. (آنندراج). حامض و هر چیز که حموضت داشته باشد و دارای مزهٔ نامطبوع بود. (ناظم الاطباء). محمد معین در حاشیهٔ برهان آرد:... پهلوی ترش ، کردی ترش ، بلوچی ترشپ ، ترپش ، وخی ترشپ، سریکلی توخب ، یودغا تریشپ، افغانی تریو (ترش). حامض. هر چیز که حموضت داشته باشد. ضد شیرین : آن کودکیِ چو انگبین شد وآمد پیری ترش چو رخبین. ناصرخسرو (دیوان ص ۳۱۲). کز خاک دو تخم می پدید آید این خوش خرما و آن ترش لیمو. ناصرخسرو (دیوان ص ۳۸۰). شراب تلخ و تیره [ را ] ... به آب ممزوج و با طعامهای ترش خورند و نقل میوه های ترش کنند تا زیان ندارد. (نوروزنامهٔ منسوب به خیام). هر کسی در بهانه تیزهش است کس نگوید که دوغ من تُرُش است.نظامی. || زمخت و تند و تیز. (ناظم الاطباء). || درشت و سخت رو. زشت و زشت رو. (ناظم الاطباء). زشت و زمخت و تلخ : بس تُرُشّ و تنگ جایست این ازیرا مر ترا خُمّ سرکه ست این جهان بنگر بعقل ای بی بصر. ناصرخسرو (دیوان ص ۳۶۱). || بمجاز، غمگین و افسرده، و اغلب با بودن آید. -ترش بودن؛ غمگین و افسرده و گرفته بودن. عبوس بودن. آزرده بودن : رخ ترش داری که من خوبم شکر شیرین کنی چون ترش باشی بتو شیرین روان خواهم فشاند. خاقانی. ترش نباشم اگر صد جواب تلخ دهی که از دهان تو شیرین و دلنواز آید. سعدی (کلیات چ مظاهر مصفا ص ۴۶۶). - || ناگوار بودن. زشت و قبیح بودن : ترش بود پس هفتاد شرک استغفار. مختاری. - روی ترش بودن؛ گرفته و غمگین بودن. ترش روی بودن : جهانسوز و بیرحمت و خیره کش ز تلخیش روی جهانی ترش.(بوستان). گهش جنگ با عالم خیره کش گه از بخت شوریده رویش ترش.(بوستان). رجوع به ترش روی شود. || به اصطلاح قهوه خانه ها، لیمو یا تمر دم کرده. (فرهنگ نظام). در تداول عوام، لیموی ترش و گل گاوزبان دم کرده چون چای را ترش گویند. چای مانندی که از مغز لیموی عمانی کنند آشامیدن را. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ تَ / تَ رَ ] (ع مص) سبکی کردن و بدخلق گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سبک شدن و بدخو شدن. (از المنجد). || بخل نمودن. (از منتهی الارب) (آنندراج). بدخلق بودن. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). تَرِش و تارِش نعت است از آن. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به تَرِش و تارش شود.[ تَ رِ ] (ع ص) سبک و بدخلق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بدخلق. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || بخیل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نعت است از ترش [ تَ / تَ رَ ]. رجوع به همین کلمه و تارِش شود.[ تَ ] (ع اِ) تخته سنگ کنار دریا. ج، تروش. (دزی ج ۱ ص ۱۴۵).