معنی ترافؤ
5 بازدید
[ تَ فُ ءْ ] (ع مص) یکدیگر موافقت نمودن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). توافق قوم. (اقرب الموارد). توافق قوم بر چیزی. (المنجد). || قوت دادن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تظاهر قوم. (اقرب الموارد). تعاون قوم بر چیزی. (المنجد): ترافئوا؛ اذا توافقوا و تظاهروا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ترافؤ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فؤ» برای سرودن شعر