معنی تراشیدن

معنی تراشیدن

6 بازدید
[ تَ دَ ] (مص) ستردن موی و جز آن. (ناظم الاطباء). از تراش +یدن (مصدری)، پهلوی «تاشیتن» ... سغدی «تش» (بریدن)... گورانی «تاشن» ، گیلکی «بتاشتن» ، طبری «بتاشیین» . ستردن موی و جز آن. (حاشیهٔ برهان چ معین): ز شوخی و مردم خراشیدنش فرج دید در سر تراشیدنش.(بوستان). || رندیدن. (ناظم الاطباء) (لغت محلی شوشتر). رنده کردن. (حاشیهٔ برهان چ معین). خراشیدن. خراطی کردن. (ناظم الاطباء): تیر را تا نتراشی نشود راست همی سرو را تا که نپیرائی والا نشود.منوچهری. || با آلتی از روی جسمی جزءجزء برگرفتن چنانکه با رنده از روی چوب یا با کمچه از روی خیار و هندوانه و جز آنها. (یادداشت بخط مؤلف): از زمی این پشتهٔ گل برتراش قالب یک خشت زمین گو مباش.نظامی. همه در بند کار خویش باشند همه در کار خون دل تراشند.نظامی. || حک کردن. (حاشیهٔ برهان چ معین) (ناظم الاطباء). || محو کردن. (ناظم الاطباء). ستردن چنانکه گِل خشک شده را از جامه با کاردی یا تختهٔ لبه تیز. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): چو گاو ریخن آلوده، طبع او در شعر همی تراشد آلایش از سرین و سُرو. سوزنی. || درست کردن. (ناظم الاطباء): کمال، وصف میانش اگر کنی تحریر قلم بباید باریکتر تراشیدن.کمال خجندی. || ساختن و ایجاد کردن. (آنندراج). با آلتی بصورت مقصود درآوردن جسمی را چنانکه خراط قلیان را و بت گر و بت تراش بت را. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): تراشید تابوتش از عود خام بدو بر زده بند زرین ستام.فردوسی. در حال نجاری طلب کرد تا صندوق بتراشد. (قصص ص ۹۰). ز چوب خشک خوبان می تراشند آشنا قدسی مگر چون زلفشان از شانه هر سو محرمی دارد. (از آنندراج). از سخن حاصل او آینه سان دست تهی است ساده لوحی که تراشد سخن از روی سخن. محسن تأثیر (از آنندراج). || جعل کردن و برساختن. ایجاد کردن و به تصنع ساختن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - بهانه تراشیدن؛ ایجاد کردن دلیل و علتی که نبوده است. - دروغ تراشیدن؛ ساختن و جعل کردن خبری. - سخن تراشیدن؛ صاحب انجمن آرا آرد: و سخنگوئی و شاعری را نیز سخن تراشی گویند چنانکه خاقانی گفته: ختم است برغم چند تاشی بر خاقانی سخن تراشی. -انتهی. رجوع به تراش (ترکیب سخن تراش) شود. - سرخر تراشیدن؛ بحیلت کسی را موجب زحمت و از کار بازداشتن کسی دیگر کردن. ایجاد مزاحم کردن برای کسی. - مدعی تراشیدن؛ بحیله ایجاد کردن مدعی برای کسی.

کلمات هم‌قافیه با «تراشیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید