معنی تراخی
4 بازدید
[ تَ ] (ع مص) تقصیر کردن. (دهار). کاهلی و تقصیر نمودن. (غیاث اللغات) (آنندراج). || درنگی و سستی و درنگ کردن، یقال: تراخی السماء؛ ای ابطأت. (منتهی الارب). درنگی و سستی و درنگی کردن: تراخی السماء؛ درنگی کرد آسمان و نبارید. (ناظم الاطباء). تأخیر کردن. (غیاث اللغات). تأخیر کردن و دیر باریدن باران. (آنندراج). تأخر. (آنندراج) (المنجد). تباطؤ. (المنجد). تقاعس. (اقرب الموارد): تراخت السماء؛ ای ابطأ المطر. (المنجد). || بطول انجامیدن و به تعویق افتادن کاری. (المنجد): هر کاری را غایتی است و هر مبدأی را نهایتی که تراخی و تأخیر در توهم نمی گنجد. (جهانگشای جوینی). و چون مدتی از موعد بگذشت و در وصول تراخی تمام افتاد. (جهانگشای جوینی). و در آن چند روز خبر مغول تراخی گرفته بود. (جهانگشای جوینی). || سستی اسب در تاختن. (المنجد). || تباعد. (اقرب الموارد) (المنجد). || (اصطلاح اصول) واپس انداختن عمل از اول وقت آن، تا گاهی که ظن فوت آن رود. و تراخی ضد فور است. (کشاف اصطلاحات الفنون).[ تَ ] (اِخ) قریه ای به بخارا. (اللباب فی تهذیب الانساب ص ۱۷۱).[ تَ ] (ص نسبی) منسوب به تراخی. رجوع به مادهٔ قبل شود.[ تَ ] (اِخ) محمدبن موسی بن حلیم بن عطیةبن عبدالرحمن تراخی بخاری، مکنی به ابوعبداللََّه. از ابوسعیب حرانی و جز او روایت کند در سلخ ذی الحجهٔ سال ۳۵۰ هـ . ق. درگذشت. (اللباب فی تهذیب الانساب ص ۱۷۱).
کلمات همقافیه با «تراخی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خی» برای سرودن شعر