معنی تداوی
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) خویشتن را به چیزی دارو کردن. (زوزنی). خویشتن را دارو کردن به چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). دوا کردن و درمان نمودن. (غیاث اللغات). خود را به چیزی دارو کردن. (آنندراج). خود را علاج کردن. (المنجد): اگر سنبل از ضعف دل شد سقیم تداوی به عنبر کند از شمیم. ملاطغرا (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «تداوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر