معنی تخت زدن
6 بازدید
[ تَ زَ دَ ] (مص مرکب) تخت گستردن. (آنندراج). نصب کردن تخت. تخت را برپا داشتن نشستن را: فرش انداختند و تخت زدند راه صبرم زدند و سخت زدند. نظامی. مرا اقبال داد این مژدهٔ بخت زدم اندیشه را بر آسمان تخت. امیرخسرو (از آنندراج). عشق جایی که تخت قدر زند عقل را پایهٔ تعقل نیست.ظهوری (ایضاً).
کلمات همقافیه با «تخت زدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر