معنی تختم
7 بازدید
[ تَ خَ تْ تُ ] (ع مص) انگشتری درکردن. (تاج المصادر بیهقی). انگشتری در انگشت کردن. (زوزنی) (آنندراج) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). انگشتری در دست کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بر سر عمامه بستن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). تعمم: تختم بالعمامة. (اقرب الموارد). || پنهان کردن چیزی را. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || علامةالحق علی القلب من العارفین. (تعریفات جرجانی در اصطلاحات صوفیه). || تغافل کردن از چیزی و خاموش گشتن. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط).[ تُ تُ / تِ تِ ] (اِخ) نام کوهی است در مدینه و نصر گوید: «تخنم» با نون کوهی است در بلاد بلحرث بن کعب و گفته اند به مدینه... طفیل بن الحارث گوید: قرحتُ رواحاً من أیاءٍ عشیةً الی ان طرقت الحی فی رأس تختم. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «تختم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تم» برای سرودن شعر