معنی تحنیک
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) استوارخرد گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی). تحنیک سن کسی را؛ استوارخرد گردانیدن تجربه ها او را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از قطر المحیط) (از اقرب الموارد). استوارعقل گردانیدن. (آنندراج). || مهذب ساختن کودک را. (اقرب الموارد). || مالیدن حنک کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || لبیشه کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بازگردانیدن کسی را. (اقرب الموارد). || تحنیک صبی؛ خرما و غیر آن خائیدن و کام کودک مالیدن. (شرح قاموس) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط). کام کودک مالیدن. (آنندراج). کام برداشتن. سغ برداشتن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): عبداللََّه زبیر اول مولودی بود که در اسلام بعد از هجرت خیرالانام به مدینه متولد شد و رسول صلی الله علیه و آله و سلم او را تحنیک فرمود. (حبیب السیر چ ۱ تهران جزء ۲ از ج ۲). || تحنیک میت؛ برآوردن خرقه از زیر زنخ مرده. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «تحنیک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یک» برای سرودن شعر