معنی تحلیء
6 بازدید
[ تِ لِ ءْ ] (ع اِ) (از «ح ل ء») موی روی پوست و چرک و سیاهی آن. || پوست کاردرسیده و زخم شده وقت باز کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط).[ تَ ] (ع مص) (از «ح ل ء») تحلئة. بازداشتن کسی را از آب و نوشیدن ندادن. || درهمی به کسی دادن. || شیرین ساختن پِسْت را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (قطر المحیط).
کلمات همقافیه با «تحلیء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ء» برای سرودن شعر