معنی تحلئة
5 بازدید
[ تِ لِ ءَ ] (ع اِ) موی روی پوست و سیاهی آن. || صلی الله علیه و آله و سلم رجل تحلئة؛ مردی که به مردم اندوه رساند به آمیزش. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط).[ تَ لِ ءَ ] (ع مص) از آب وارانیدن. (تاج المصادر بیهقی). از آب وارندن. (زوزنی). بازداشتن کسی را از آب و نوشیدن ندادن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط): حَلَّأَهُ عن الماء تحلیئاً و تحلئةً. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). حَلَّأَ الابل و غیرها عن الماء تحلیئاً و تحلئةً؛ طردها و منعها عن وروده. (قطر المحیط). || تحلئة درهم؛ درم دادن کسی را. || تحلئة سویق؛ شیرین ساختن پِسْت را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). بهمهٔ معانی رجوع به تحلی ء شود.
کلمات همقافیه با «تحلئة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئة» برای سرودن شعر