معنی تجلی کردن

معنی تجلی کردن

5 بازدید
[ تَ جَ لْ لی کَ دَ ] (مص مرکب) ظاهر و آشکار شدن. جلوه کردن : گفت از دریچهٔ چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهدهٔ او بر تو تجلی کند. (گلستان باب پنجم). ماه و پروین از خجالت رخ فروپوشند اگر آفتاب آسا کند در شب تجلی روی تو. سعدی. بدون پرده تجلی چو کرد حضرت حسن به کفر کفر نیامیخت دین به دین ننشست. واله هروی (از آنندراج). مهر رخت تجلی چون کرد بهر اظهار مجلای حسن او شد ذرات کون یکسر. اسیری لاهیجی (ایضاً). در شبستان محبت جانفشان پروانه ام هر کجا حسنی برافروزد تجلی می کنم. علی خراسانی (ایضاً).

کلمات هم‌قافیه با «تجلی کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید