معنی تجشم
6 بازدید
[ تَ جَ شْ شُ ] (ع مص) رنج چیزی بکشیدن. (تاج المصادر بیهقی). تکلف. (زوزنی). رنج کشیدن. (مقدمهٔ لغت میر سید شریف جرجانی). بتکلف کار کردن و رنج آن کشیدن. (منتهی الارب). رنج بردن. (فرهنگ نظام). رنج و مشقت کشیدن. (غیاث اللغات) (آنندراج): بی تجشمی زیادت بر زمین توان انداخت [سنگ را]. (کلیله و دمنه). چون برادر مهین را بدید پیاده شد و رکاب او بوسه داد و گفت امیر را این تجشم نبایست فرمود. (تاریخ بیهقی ص ۶۸). خواست که اطراف آنکار فراهم گیرد و اولیاء حشم خویش را از تجشم اعیاء مکاوحات ترفیه دهد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۷). امیرالمؤمنین الطایع در حراقه در روی دجله بتعزیت او تجشم فرمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۱۱). گفت روحم بهر تو خود روح چیست هین بفرما کاین تجشم بهر کیست؟مولوی. آتش نمرود را گر چشم نیست با خلیلش چون تجشم کردنیست.مولوی. هر دو تجشم نمودند و به خبیص شدند و بیمن قدم و دم بزرگان، عباس را کاری رفت و آن فتح برآمد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۱۸). خدم را حرکت و تجشم این پادشاه بزرگوار دریغ است. (ایضاً ص ۳۷).
کلمات همقافیه با «تجشم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شم» برای سرودن شعر