معنی تجسیم
7 بازدید
[ تَ ] (ع مص) تناور کردن. (زوزنی). چیزی را بزرگ کردن. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). قرار دادن و گردانیدن آن را صاحب جسم و کلان تن ساختن آنرا. (ناظم الاطباء). || به جسم نسبت کردن و جسم گردانیدن چیزی را. (آنندراج). به جسم نسبت دادن. (فرهنگ نظام). قائل شدن جسم و جوهر برای خدا چنانکه فرقهٔ کرامیه و مجسمه قائل بودند. این فرق عقیده داشتند که خداوند جسم است و از گوشت و خون ترکیب یافته چنانکه مقاتل بن سلیمان و جز او گویند که خدا نوری است مانند نقرهٔ سپید و طول او باندازهٔ هفت وجب خود اوست. برخی پای فراتر گذاشتند و گفتند که خدا بصورت انسان است و چون جوان بی مویی است که موی زلفانش پر جعد و شکن است و یا گویند که چون پیرمردی است با محاسن و موی سری سپید و سیاهرنگ. (از کشاف اصطلاحات الفنون چ احمد جودت ص ۲۸۷ به اختصار): استاد ابوبکر در حضرت بود سخن کرامیان بمیان افتاد و اعتقاد ایشان در تجسیم و تشبیه و اغالیط آن گروه در آیات و اخبار متشابه و مزلت قدم ایشان در اغترار بظواهر نصوص بر رای سلطان معروض شد... و غیظ و غصهٔ تجسیم و حوالت تشبیه در سینهٔ استاد ابوبکر موج میزد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران صص ۴۳۱ -۴۳۲). با تمام این نهی شدید باز جماعتی از متکلمین در تأویل آیات قرآنی و بیان صفات و ذات خداوند تعالی کلماتی استعمال کردند که از آن رایحهٔ تشبیه و تجسیم استشمام شد و فرقهٔ مزبور که مشبهه و مجسمه خوانده شدند مورد اعتراض عامهٔ مسلمین و ارباب نظر و استدلال قرار گرفتند. (خاندان نوبختی تألیف اقبال ص ۴۰). رجوع به مجسمه و کرامیه شود.
کلمات همقافیه با «تجسیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر