معنی تتری
4 بازدید
[ تَ را ] (ع ص، ق) پیاپی. (ترجمان علامهٔ جرجانی). متواتر و متفرق و پریشان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و مذکور است در «وت ر». (منتهی الارب). اصل آن «وتری» و معنی آن آمدن یکی پس دیگری است. (المنجد). یک یک پس یکدیگر. در اصل وتری بود مأخوذ از «وتر» است. (آنندراج): {/Bثُمَّ أَرْسَلْنََا رُسُلَنََا تَتْرََا.۱-۴۲۳:۴۴/} (قرآن ۲۳ / ۴۴). و منه الحدیث: لابأس بقضاء رمضان تتری. (منتهی الارب). جاءوا تتری؛ یک یک پس یکدیگر آمدند یا متفرق و پریشان آمدند. (ناظم الاطباء). و تَتَریً نیز آمده است. (المنجد).[ تَ / تُ ] سماق بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۵۲۱). سماق باشد که از آن آش پزند. (صحاح الفرس). سماق. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی) (دهار) (زمخشری) (فرهنگ رشیدی) (ناظم الاطباء) (الفاظالادویه ص ۷۲). سماق باشد. (فرهنگ جهانگیری). سماق را گویند و آن چیزی باشد ترش که در آشها و طعامها کنند و بعضی به این معنی بجای حرف ثانی بای ابجد نوشته اند. (برهان). سماق که ثمر ترش است. (فرهنگ نظام): خار مدرو تا نگردد دست و انگشتان فگار کز نهال و تخم تتری کی شکر خواهی چشید. ناصرخسرو. در بساتین ز لطف لهجهٔ او شاید ار قند آید از تتری.شمس فخری. رجوع به سماق شود. || خشخاش را نیز گفته اند. (برهان). خشخاش. (ناظم الاطباء).[ تَ تَ ] (ص نسبی، اِ) منسوب به تتر را گویند. (فرهنگ جهانگیری). منسوب به تتر باشد که ولایت تتار است. (برهان). منسوب به تتر که مخفف تاتار است و آن ملکی است از ترکستان که ساکنان آنجا در سابق کافر بودند. (غیاث اللغات) (آنندراج). تتری منسوب به تتر و تاتار و تتار. (از فرهنگ رشیدی). منسوب به تتر یعنی تاتار. (ناظم الاطباء): تتری گر کشد مخنث را تتری را دگر نباید کشت.(گلستان). گویند که دوش شحنگان تتری دزدی بگرفتند بصد حیله گری.سعدی. رجوع به تاتار و تتار و تتر شود.[ تَ تَ ] (ع اِ) تتر. چاپار. (دزی ج ۱ ص ۱۴۱).
کلمات همقافیه با «تتری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر