معنی تتبع کردن
4 بازدید
[ تَ تَ بْ بُ کَ دَ ] (مص مرکب) پژوهش. پی جویی. طلب کردن. تفحص کردن : و گفت تتبع میکن تا این کیست که میگویند پیغمبر خواهد بود. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۷). روی بحضرت نهاد و جانیان را تتبع کرد و بعضی را بدست آورد و مثله کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۷۷). و طایفهٔ ایشان را تتبع کرد تا همه را نیست گردانید و سیاست فرمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۹۹). این رئیس جماعت متأکله را تتبع کرد و هرچه در ایام فتنه برشوت گرفته بودند از ایشان بستد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۳۷). || پیروی کردن. متابعت : تتبع سخن کس نکرده ام هرگز کسی نکرده بمن فن شعر را تلقین.صائب.
کلمات همقافیه با «تتبع کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر