معنی تبکوب
6 بازدید
[ تَ ] (اِ) ریچالی است که از گوز مغز، و سیر و ماست کنند، ترش باشد: بسنده نکردم به تبکوب خویش بر آن شدم کز منش سیر بیش . خجستهٔ سرخسی. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۵).
کلمات همقافیه با «تبکوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر