معنی تبوع
6 بازدید
[ تَ بَ وْ وُ ] (ع مص) اندازه گرفتن ریسمان با گشادن دو دست. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (از المنجد). قولاج کردن به چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). انباع الحبل و تبوع بمعنی واحد. (تاج العروس ج ۵ ص ۲۸۳). || گام فراخ نهادن ناقه در رفتن. || دراز شدن ریسمان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || امتداد در چیزی و درک غایت آن. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). || غایت هر چیز و تک. یقال ما یدرک تبوعه . (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || تبوع للمساعی؛ مد باعه. (اقرب الموارد) (تاج العروس). و هو مجاز و هو قصیرالباع عاجز و بخیل: قال ابوقیس بن الاسلت الانصاری: واضرب القوس یوم الوغی بالسیف لم یقصر به باعی. (تاج العروس ج ۵ ص ۲۸۴).
کلمات همقافیه با «تبوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر