معنی تبنی
5 بازدید
[ تَ بَ نْ نی ] (ع مص از: «ب ن و») پسر خواندن. (زوزنی) (آنندراج). کسی را به پسری گرفتن. (مجمل اللغه). پسر گرفتن کسی را. (منتهی الارب).پسر گفتن کسی را و یا پسر خواندن او را. (از ناظم الاطباء). || (از: «ب ن ی») چهار زانو نشستن زن و فراخ کردن هر دو پا را از فربهی: و منهُ حدیث بنت غیلان ان جلست تبنت؛ ای صارت کالقبة من الادم. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). چون بنشیند مانند قبهٔ بپاکرده میباشد. (ناظم الاطباء).[ تِ ] (ص نسبی) آنچه برنگ کاه باشد. (از المنجد). کاهی. برنگ کاه. لون تبنی. منسوب به تبن. تبنی اللون. || (اِ) نوعی یاقوت برنگ کاه. (الجماهر ص ۷۴).[ ] (اِخ) (مطلع کردن) مردی که ادعای سلطنت کرده با عمری جنگید و تخمیناً نصف قوم را بطرف خود کشانید لکن بالاخره فراری گردیده گویا کشته شد. (اول پادشاهان ۱۶:۲۱ و ۲۲) (قاموس کتاب مقدس ص ۲۴۴).[ تُ نا ] (اِخ) شهری به حوران از اعمال دمشق : فلازال قبر بین تبنی و جاسم علیه من الوسمی جود و وابل فینبت حوذاناً و عوفاً منوراً سأهدی له من خیر ماقال قائل.نابغهٔ ذبیانی. (معجم البلدان ج ۲ ص ۳۶۴).
کلمات همقافیه با «تبنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر