معنی تبنک
6 بازدید
[ تَ بَ نَ / تُ نَ ] (اِ) دریچهٔ مرکب باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۵۶). دریچه ای بود که درو، بقالب ریختها کنند از هر صورت. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). دریچهٔ زرگری و صفاری را گویند و آن قالبی باشد که زر و سیم گداخته را در آن ریزند. (فرهنگ جهانگیری) (برهان) (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). دریچهٔ زرگری که قالبی است جهت ریختن زر و سیم گداخته در آن و بوتهٔ زرگری. (ناظم الاطباء). قالبی باشد که زرگران و صفاران آلتی که خواهند از زر و نقره یا روی چون گداخته شود در آنجا کنند. (اوبهی). قالب زرگرها و ریخته گرها که با آن چیزهای طلایی و نقره ای و غیر آن ریزند. (فرهنگ نظام): تبنک را چو کژ نهی بی شک ریخته کژ برآید از تبنک. عنصری (از لغت فرس ایضاً). تپنگ نیز درست است. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج).[ تَ بَ ] (ص) جوان محبوب و بلندبالا و توانا را گویند. (لسان العجم شعوری ورق ۲۸۱ الف): چه نیکو بود با خیالات نیک [کذا] بریز [کذا و ظ: بزیر] آوریدن حریف تبنک. لطیفی (از لسان العجم ایضاً).[ تَ بَ نْ نُ ] (ع مص) مقیم شدن. (تاج المصادر بیهقی). مقیم شدن بجایی. (قطر المحیط) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || تمکن یافتن در عزت. (از قطر المحیط) (از منتهی الارب). جای گیر شدن در عزت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «تبنک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نک» برای سرودن شعر