معنی تبل
6 بازدید
[ تَ بَ ] (اِ) چین و شکنجی بود مانند چین و شکنجی که پوست بادام دارد. (فرهنگ جهانگیری). چین و شکنج و آجیده را گویند مانند چین و شکنج و ناهمواری پوست بادام. (برهان). شکنج و چین مانند شکنج بادام. (فرهنگ رشیدی). چین و شکنج و ناهمواری پوست مانند بادام. (انجمن آرا) (آنندراج). چین و شکنج و آجیده مثل پوست بادام. (فرهنگ نظام). چین و آجیده و شکنج مانند آجیده و ناهمواری پوست بادام. (ناظم الاطباء): دیدهٔ دشمنت ز کینهٔ تو همچو بادام درگرفته تبل هرکه بیند بخواب تیره ترا طبع بگشایدش ز دیده سبل. عثمان مختاری (از فرهنگ جهانگیری).[ تَ ] (ع اِ) دشمنی. (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بینهما تبل؛ ای عداوة. (اقرب الموارد). || حقد. (اقرب الموارد) (از قطر المحیط). کینه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و فی قلبه تبل؛ ای حقد. (اقرب الموارد). ج، تبول و اتبال و تبابیل و این اخیر نادر است. و گویند: لم یزل اضمار التبول یسبب اظهار الحبول؛ ای الدواهی. (اقرب الموارد). و رجوع به قطر المحیط و منتهی الارب شود.[ تَ ] (ع مص) ربودن عقل کسی را. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || نیست کردن روزگار قومی را. (اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نیست گردانیدن قومی را و بلا بر آنها ریختن. (از قطر المحیط). دهر تَبِل؛ نعت است از آن. (منتهی الارب). روزگار نیست کننده. (ناظم الاطباء). || شیفته و مفتون گردانیدن زن دل مرد را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ربودن زن دل مرد را. (از قطر المحیط). || دیگ افزار ریختن در دیگ. (از قطر المحیط) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بیمار و تباه کردن عشق کسی را. (تاج المصادر بیهقی). تباه و بیمار کردن دوستی. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). تباه کردن دوستی و بیمار کردن آن دل کسی را. (منتهی الارب). تباه کردن دوستی کسی را و فاسد نمودن آنرا. (ناظم الاطباء). قلب متبول؛ نعت است از آن و به این معنی از سمع نیز آمده. (منتهی الارب). || تباه شدن. (دهار).[ تَ ] (اِخ) وادیی است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نصر گوید: وادیی است بر چند میلی کوفه و قصر بنی مقاتل در اسفل آن است و قسمت اعلای آن به سماوهٔ کلب متصل است. (معجم البلدان ج ۲ ص ۳۶۴).[ تُ بَ ] (اِخ) نام شهری است که در شعر لبید آمده است : ... کل یوم منعوا حاملهم و مرنات کآرام تبل. لبید. (از معجم البلدان ج ۲ ص ۳۶۴).[ تُ بْ بَ ] (اِخ) شهری است از مضافات حلب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). از قراء حلب از ناحیه عزاز که در آن بازار و مسجدی است. (از معجم البلدان ج ۲ ص ۳۶۴).
کلمات همقافیه با «تبل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر