معنی تب‌زده

معنی تب‌زده

7 بازدید
[ تَ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) ج، تب زدگان. تب دار. (آنندراج). کسی که مبتلا به تب باشد. (ناظم الاطباء). نزیف. موعوک. مورود. (منتهی الارب): شفای تب زدگان بود شربتش گوئی که بود شربتش از سلسبیل و از تسنیم. سوزنی. سیزده روز مه چارده شب تب زده بود تب خدنگ اجل انداخت سپر بازدهید. خاقانی. تب زده زهر اجل خورد و گذشت گلشکرهای صفاهان چه کنم.خاقانی. تب زده لرزم چو آفتاب همه شب دور فلک بین که بر سرم چه فن آورد. خاقانی. نرگس ز دماغ آتشین تاب چون تب زدگان بجسته از خواب.نظامی. چو از تاب انجم شب تب زده بپیچید چون مار، عقرب زده.نظامی. بسی تب زده قرص کافور کرد نخورده شد آن تب چو کافور سرد.نظامی. تب زدگان را که نه حلوا به است خوردن گشنیز ز حلوا به است. امیرخسرو (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «تب‌زده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید