معنی تبریج
4 بازدید
[ تَ ] (ع مص) برج بنا نهادن. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جامه ببرج بافتن . (تاج المصادر بیهقی). || ظاهر ساختن مرد لیاقت خود را (ناظم الاطباء). || ظاهر ساختن زن لباس خود را (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «تبریج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یج» برای سرودن شعر