معنی تبرم
8 بازدید
[ تَ رَ ] (اِ) زن محترم و بزرگ و خاتون. (ناظم الاطباء). شعوری آن را بفتح اول و سکون را ضبط کرده و معنی آن را خاتون بزرگ نوشته است. (لسان العجم ج ۱ ورق ۲۸۵ الف): تبرم خانواده بود ماما نظرگاهش چو بوده جلوه آرا. میر نظمی (از لسان العجم شعوری ایضاً).[ تَ بَ رْ رُ ] (ع مص) سیر برآمدن. (تاج المصادر بیهقی). تضجر. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). || مانده شدن. (غیاث اللغات) (آنندراج). || ملول گردیدن. (منتهی الارب). فیه و به ملّ. (قطر المحیط) (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بستوه آمدن. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء): از تمادی ایام پدر و طول مقاسات هفوات او تبرم نمودند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ تهران ص ۳۱۶). از سر دلال و ملال و تبرم سخن می گفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۵۹). || تعنت. || تَحَکُّم. (قطر المحیط). || استوار شدن. (فرهنگ نظام).
کلمات همقافیه با «تبرم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رم» برای سرودن شعر