معنی تایه
7 بازدید
[ یَ / یِ ] (اِ) نخی که تابیده شده باشد. (لسان العجم شعوری ج ۱ ورق ۲۹۲). رشتهٔ باریک. (ناظم الاطباء). || روشنی روغن، هر نوع که باشد. (لسان العجم ایضاً). || جلوهٔ ظاهری هرچیز فربهی. || جای خشک کردن علف و جای خشک کردن خرما. (ناظم الاطباء).[ یَ / یِ ] (اِ) دایه. (ناظم الاطباء). در تداول عوام دایه. حاضِنَة. رجوع به دایه شود.[ یَ / یِ ] (اِ) تلی از پهن خشک برای سوخت حمام یا جز آن. || علف روی هم انباشته. خرمن سوخت حمام یا جز آن. خرمن. - تایهٔ علف؛ تودهٔ علف. (ناظم الاطباء). تلی از علف، خرمن علف که برای سوخت یا جز آن انبار کنند. - تایهٔ پهن؛ تودهٔ بزرگ سرگین چارپایان که بر بام حمام یا جای دیگر گرد کنند. رجوع به تایه زدن شود.
کلمات همقافیه با «تایه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یه» برای سرودن شعر