معنی تای
7 بازدید
(اِ) جامه واری باشد از قماش. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ اوبهی). رجوع به غیاث اللغات و لسان العجم شعوری ج ۱ ورق ۲۹۶ ب شود: تا بدیوان ممالک در حساب زر به دینار آید و جامه به تای عقد عمرت باد محکم تا بود همچنین قانون این دولت بپای. نزاری قهستانی (از فرهنگ جهانگیری). تو آنجا آی و از آن بزّاز تای اطلس قیمتی به هر بها که گوید، بخر. (سندبادنامه ص ۲۳۸). گنده پیر تای جامه در زیر بالش نهاد. (سندبادنامه صص ۲۳۹-۲۴۰). || بمعنی طاقه هم آمده است همچو چند تای جامه و چند تای کاغذ یعنی چند طاقهٔ جامه و چند طاقهٔ کاغذ. (برهان). طاقه. (ناظم الاطباء) (از شرفنامهٔ منیری). بمعنی تختهٔ کاغذ. (غیاث اللغات): چهل تای دیبای زربفت گون کشیده زبرجد بزر اندرون.فردوسی. || تو، که آن را ته و لای نیز گویند. (غیاث اللغات). لای: و یک تای؛ یک لای و دوتای؛ دولای. (ناظم الاطباء). رجوع به لسان العجم شعوری ج ۱ ورق ۲۹۶ ب شود. تا. تاه. خم : پشت دوتای فلک راست شد از خرمی تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را. سعدی (از لسان العجم شعوری ایضاً). || تار. (لسان العجم شعوری ج ۱ ورق ۲۹۶ ب) بمعنی تا. مخفف تار. (از فرهنگ نظام). کناغ؛ تای ابریشم. (فرهنگ اسدی نخجوانی). تای مو. تار مو: او مست بود و دست به ریشم دراز کرد برکند تای تای و پراکند تارتار.سوزنی. و اغلب آن جماعت را بکشت و بعضی به یک تای موی جان ببرد. (جهانگشای جوینی ج ۱ ص ۷۰). || تای بار را نیز میگویند که نصف خروار باشد و بعربی عدل خوانند. (برهان). عدل و بار که نصف خروار باشد. (ناظم الاطباء). تا. لنگه. تاچه. || طاق که ضد جفت باشد. (غیاث اللغات). تا. تک. طاق. فرد. وَتر. مقابل جفت، ضد زوج : دگر وتر را طاق دان طاق تای. (نصاب الصبیان). || بمعنی عدد هم هست. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری) (از غیاث اللغات) (از ناظم الاطباء) (از لسان العجم شعوری ج ۱ ورق ۲۹۶ ب). چنانکه گویند یک تای و دوتای یعنی یک عدد و دو عدد. (برهان) (از ناظم الاطباء). ترجمهٔ فرد هم هست. (برهان). بمعنی عدد نیز آمده است. (آنندراج) (انجمن آرا). عدد چنانکه یکتا و دوتا و سه تا و چهارتا. - تای پیراهن و توی پیراهن؛ یعنی یک پیراهن. (آنندراج): دیدهٔ نرگس شود بینا اگر فصل بهار یوسفم با تای پیراهن ز بستان بگذرد. اشرف (از آنندراج). - تای تشریف؛ یک خلعت. (غیاث اللغات). یک خلعت از عالم تای پیراهن چنانکه گذشت. (آنندراج): تای تشریف صاحب عادل که جهان را بعدل صد عمر است. انوری (از آنندراج). فراهانی علیه الرحمة در شرح همین بیت از صاحب شرفنامه نقل کرده که گاه باشد که تعبیر از چیزی بحرفی از اسم وی کنند مثلاً تای تشریف گویند و تشریف خوانند و سین سخن گویند و سخن مراد باشد. (آنندراج). || شبیه و نظیر و مانند. (ناظم الاطباء). مثل و مانند. (فرهنگ نظام): او تای تو نیست. رجوع به «همتا» شود. || تا. نغمه : بر سر سرو زند پردهٔ عشاق تذرو ورشان تای زند بر سر هر مغروسی. منوچهری. || نام حرف سوم از حرف تهجی عربی است. (فرهنگ نظام).(اِخ) شطی در اسکاتلند بریتانیای کبیر که وارد دریای شمال شود. این شط از کوههای «گرامپیان» سرچشمه گیرد و بنامهای «فیلان» و «دوچات» نامیده شود، آنگاه از «بن لاورس» گذرد و «لوچ -تای» خوش منظره را تشکیل دهد. سپس از جمله کوههای گرامپیان خارج گردد و در این ناحیه گلوگاه آن بسیار زیبا و دیدنی است پس از آن که در درهٔ «استراثمور» به رود «ایزلا» پیوندد و ناحیه «پرث» را مشروب سازد پس از آن بستر شط عریض گردد و خلیج زیبائی در این بستر بوجود آید که بنادر «دوندی» و «نیوپورت» بر روی آن قرار دارند. طول این شط از ۱۹۳۰ هزار گز افزون است.(اِخ) ژان دو لا تای. شاعر فرانسوی که در حدود ۱۵۴۰ م. در «بونداروی»متولد شد و بسال ۱۶۰۸ درگذشت. نخست به تحصیل حقوق پرداخت آنگاه خود را وقف ادبیات کرد. از اوست: ۱- تفأل (۱۵۷۴ م.). ۲- تاریخ تقلیدهای لیگ (۱۵۹۵ م.). ۳- شاؤل (تراژدی) حاوی مقدمه ای دربارهٔ تراژدی (۱۵۷۲ م.). ۴- نگرومان کمدی (۱۵۷۳ م.) و غیره. رجوع به مادهٔ بعد شود.(اِخ) ژاک دو لا تای. برادر «تای» سابق الذکر که در بونداروی بسال ۱۵۴۲ م. متولد شد و در طاعون ۱۵۶۲ درگذشت. آثار وی را برادرش «ژان دو لا تای» انتشار داد از آن جمله: ۱- روش ساختن شعر در فرانسه چنانکه در یونانی و ایتالیایی (۱۵۷۳ م.) ۲- یک هجو. ۳- چکامه ها. ۴- دو طرح در تراژدی. رجوع به مادهٔ قبل شود.
کلمات همقافیه با «تای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر