معنی تاسانیدن
5 بازدید
[ دَ ] (مص) خبه ساختن. (آنندراج). خفه کردن. (آنندراج) (ناظم الاطباء). فشردن گلو: گه بگوید دشمنی از دشمنی آتشی در ما زند فردا دنی گه بتاسانید او را ظالمی بر بهانهٔ مسجد او بد سالمی تا بهانهٔ قتل بر مسجد نهد چونک بدنامست مسجد او جهد. مولوی (مثنوی چ نیکلسون ج ۳ ص ۲۳۳). چون به آق شهر رسید در خلوتی درآورده زه کمان در گردنش کردند، در آن حالت که وقتش تنگ شد، و می تاسانیدند، فریاد میکرد و مولانا مولانا می گفت. (مناقب احمد افلاکی). رجوع به تاس و تاسا و تاسیدن و تاسه و ترکیبات تاس و تلواسه و تالواسه شود.
کلمات همقافیه با «تاسانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر