معنی تاریکی

معنی تاریکی

7 بازدید
(حامص) (از: تاریک +«ی»، پسوند مصدری) پهلوی تاریکیه، گیلکی تاریکی، فریزندی و نطنزی تاریکی، یرنی تاریکی، گورانی تاریکی. ظلمت. تیرگی. سیاهی. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). و بدین معنی در آنندراج نیز آمده است ضد روشنی. تیرگی و سیاهی در شب و غیره. (فرهنگ نظام). کدورت. تیرگی. مقابل صفا و روشنی. دجیة. دجمة. دجنة. دجن. دخی. دیسم. دیجور. دعلج. دعلجه. دغش. دلس. طرقة. طرفسان. طرفساء. طرمساء. طخاطخ. طسم. طلمساء. طنس. طخیة. طفل. ظلامٌ طاخ. عظلمة. عجاساء. عشو. عشواء. غیهم. غدراء. غبش. غبسة. غبس. غسف. غیهب. غیهبان. غیطول. (منتهی الارب): بدان مهربان رخش بیدار گفت که تاریکی شب نخواهی نهفت. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۲ ص ۳۴۰). بتاریکی اندر یکی کوه دید سراسر شده غار ازو ناپدید. فردوسی (شاهنامه ایضاً ج ۲ ص ۳۵۳). بیابان و تاریکی و پیل و شیر چه جادو چه نر اژدهای دلیر. فردوسی (شاهنامه ج ۴ ص ۹۱۰). ز تاریکی گرد و اسب و سپاه کسی روز روشن ندید و نه ماه. فردوسی (شاهنامه ج ۶ ص ۱۵۱۴). به روم و بهندوستان بر بگشت ز دریا و تاریکی اندرگذشت. فردوسی (شاهنامه ج ۶ ص ۱۵۳۲). چو دارا سر و افسر او ندید بتاریکی اندر بشد ناپدید. فردوسی (شاهنامه ج ۶ ص ۱۷۹۰). دگر مهره باشد مرا شمع راه بتاریکی اندر شوم با سپاه. فردوسی (شاهنامه ج ۷ ص ۱۸۸۸). سدیگر بتاریکی اندر دو راه پدید آمد و گم شد از خضر شاه. فردوسی (شاهنامه ج ۷ ص ۱۸۷۹). چو آمد بتاریکی اندر سپاه خروشی برآمد ز کوه سیاه. فردوسی (شاهنامه ج ۷ ص ۱۸۹۱). چو از آب حیوان بهامون شدند ز تاریکی راه بیرون شدند. فردوسی (شاهنامه ج ۷ ص ۱۸۹۱). که او در سخن موی کافد همی بتاریکی اندر ببافد همی. فردوسی (شاهنامه ج ۷ ص ۲۰۷۴). همه پاک از این شهر بیرون شوید بتاریکی اندر بهامون شوید. فردوسی (شاهنامه ج ۸ ص ۲۳۴۶). بتاریکی اندر دهاده بخاست ز دست چپ لشکر و سمت راست. فردوسی (شاهنامه ج ۸ ص ۲۶۲۶). دگرباره چون شد بخواب اندرون ز تاریکی آن اژدها شد برون. فردوسی (شاهنامه ج ۲ ص ۳۴۰). رفته ام با او بتاریکی بسی تا تو گفتستی دگر اسکندرم.ناصرخسرو. ... و همچون کسانی نباشد که مشت در تاریکی زنند. (کلیله و دمنه). زبر آن گرمی و گرانی شکم مادر، و زیر او انواع تاریکی و تنگی. (کلیله و دمنه). بر سر گنج آن شود کو پی بتاریکی برد مشعله برکرده سوی گنج نتوان آمدن. خاقانی. چو آمد زلف شب در عطرسایی بتاریکی فروشد روشنایی.نظامی. همچنان کز حجاب تاریکی کس نبیند دراز و باریکی.نظامی. آری چشمهٔ حیوان درون تاریکی بود. (کتاب المعارف). چونکه کلی میل آن نان خوردنیست رو بتاریکی کند که روز نیست.مولوی. بتاریکی از وی فرازآمدش ز راه دگر پیش باز آمدش. (بوستان چ بروخیم ص ۱۴۴). ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار که آب چشمه حیوان درون تاریکی است. (گلستان). || مجازاً بمعنی گرفتگی، در هم فرورفتن خطوط چهره بر اثر خشم و غم، خشمگین شدن : امیر [ محمد ] گفت خبر امیر برادرم چیست و لشکر کی خواهد رفت نزدیک وی، گفتند خبر خداوند سلطان همه خیر است و در این دو سه روز همهٔ لشکر بروند و حاجب بزرگ بر اثر ایشان و بندگان بدین آمده اند و نامه به امیر دادند و برخواند و لختی تاریکی در وی پیدا آمد و نبیه گفت زندگانی امیر دراز باد، سلطان که برادر است امیر را حق نگاه دارد و مهربانی نماید دل بد نباید کرد... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۰). || مجازاً بمعنی جهل و نادانی و بی خبری آمده است. در قاموس کتاب مقدس ذیل کلمهٔ تاریکی آمده: ذکر ظلمت و تاریکی دلالت بر جهل و نادانی نیز مینماید. (یوحنا ۱: ۵ و رسالهٔ رومیان ۱۳: ۱۲ و اسسیان ۵: ۱۱) (قاموس کتاب مقدس ص ۲۴۱). من از تاریکی کفر به روشنایی آمدم، بتاریکی بازنروم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۰). || و اشاره به بدبختی. (اشعیا ۵۰:۳ و ۵۹:۹ و ۱۰) (قاموس کتاب مقدس ص ۲۴۱). || و بر عقوبت بازپسین. (متا ۸:۱۲) (قاموس کتاب مقدس ص ۲۴۱). - تاریکی آخر شب؛ غلس. (منتهی الارب) (دهار). قطع. (منتهی الارب). - تاریکی اول شب؛ غسک. غسق. کافر. طسم. (منتهی الارب). - تاریکی شب؛ غسم. خیط. خدر. علجوم. رعون. عتمة. طلهیس. (منتهی الارب). - امثال: تاریکی جهل خودستائیست لااعلم عین روشنائیست. (تحفةالعراقین از امثال و حکم دهخدا ج ۱ ص ۵۳۵). تاریکی شب سرمهٔ چشم کورموش است. (از مجموعهٔ مختصر امثال چ هند از امثال و حکم دهخدا ج ۱ ص ۵۳۵). تاریکی نشسته روشنائی را می پاید؛ در گوشهٔ عزلت خود مواظب دقت در اعمال مردمان باشد. (امثال و حکم دهخدا ج ۱ ص ۵۳۵). تیر یا تیری بتاریکی انداختن؛ بگمان و حدس نتیجه و سودی، کاری کردن. (امثال و حکم دهخدا).

کلمات هم‌قافیه با «تاریکی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «کی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید