معنی تاره
6 بازدید
[ رَ / رِ ] (اِ) تارم که معرب آن طارم است. (آنندراج) (انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی). طارم. (برهان) (جهانگیری) (فرهنگ نظام): همی کردم گه و بیگه نظاره ندیدم کار دنیا راکناره... مگر کایشان همی بیرون کشندم از این هموار و بیدر سبز تاره. ناصرخسرو (از دیوان چ کتابخانهٔ تهران صص ۳۹۳ -۳۹۴). || تار. تار مو. تار ریسمان. تار چنگ. تار ابریشم. (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا) (برهان) (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ نظام):[ ] (اِخ) بیرونی در تحقیق ماللهند (ص ۱۵۷) آرد: اما «ژمکوت» در موضعی است که یعقوب و فزاری یاد کرده اند و گفته اند که در دریای آن (حوالی) شهری است مسمی به «تاره»، و من اثری از این اسم در کتب هند نیافته ام.[ رَ ] (اِخ) نهری است در قره طاغ و هرسک که از قسمت جنوب شرقی جبال قره طاغ سرچشمه گرفته، بسوی شمال غربی و بعداً بطرف شمال روان میشود و پس از رسیدن به قصبهٔ «وفوجه» بسمت شمال شرقی برگشته در مقدار قلیلی از مسافت، حدود بوسنه را مفروز سازد، و آنگاه با لیم متحد گشته نهر تاره را که مرزهای صِرب را جدا سازد تشکیل میدهد، و طول مجرایش به ۱۵۰هزار گز می رسد. (از قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «تاره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر