معنی تارم
5 بازدید
[ رَ / رُ ] (اِ) معرب آن طارم . خانهٔ چوبین چون خرگاه و سراپرده. (انجمن آرا) (آنندراج). خانهٔ چوبین که بر زمین یا بالای عمارتی سازند. (فرهنگ نظام): بنشان به تارم اندر مر ترک خویش را با چنگ سغدیانه و با پالغ و کدو.عماره. ای بسا بادگیر و تارم و تیم زیر و بالا ز آب چشم یتیم.سنائی. || گنبد محجری که از چوب سازند و در اطراف باغ گذارند تا مانع از دخول شود. (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). محجر و دیوارمانندی از چوب یا آهن که جلو باغ یا ایوان و غیره سازند که اکنون در تلفظ تارمی گفته میشود. (فرهنگ نظام). || چوب بندی که برای انگور، یاسمین و کدوی صراحی برپاکنند و آنرا داربند گویند. (فرهنگ رشیدی) (آنندراج) (انجمن آرا). بضم را لفظ تارم مجازاً در داربست درخت انگور و امثال آن استعمال میشود. (فرهنگ نظام): دختر رز که تو بر تارم تاکش دیدی مدتی شد که به آونگ سرش در کنب است. انوری (از آنندراج). مباد تا بقیامت خراب تارم تاک. حافظ (از آنندراج). || کنایه از آسمان نیز هست. (آنندراج) (انجمن آرا). آسمان را تارم گویند. (فرهنگ نظام). - کبود تارم؛ تارم کبود: از بهرچه این کبود تارم پرگرد شده ست باز و معلم ؟ ناصرخسرو (از آنندراج) (از انجمن آرا). - نه تارم؛ نه طبقهٔ آسمان. نه فلک : بنعل اسب بسنبیده خاک هفت اقلیم ببانگ کوس بدرّیده گوش نه تارم. کمال اصفهانی (از آنندراج). رجوع به طارم و تاره شود.[ رَ ] (اِخ) نام چند شهر است. (آنندراج) (انجمن آرا). || شهریست که مردم آنجا همه صاحب حسن می باشند. (برهان). || نام بلوکی است کوهستانی مابین قزوین و جیلان. || نام قصبه ایست در سرحد فارس و کرمان. (فرهنگ نظام). شهرکیست بناحیت پارس میان داراگرد و حدود کرمان. جایی با کشت و برز بسیار و نعمت فراخ. (حدود العالم). || روستایی به آذربایجان. (منتهی الارب). رجوع به طارم در همین لغت نامه و نزهة القلوب ج ۳ ص ۱۸۷ و ۱۳۸ و المعرب جوالیقی ص ۲۰، ۲۲۴ و فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۲۹، ۱۵۹، ۱۶۱، ۱۶۲ و قاموس الاعلام ترکی و مرآت البلدان ج ۱ ص ۳۳۴ و مراصد الاطلاع و جغرافیای سیاسی کیهان ص ۲۳۹ و۳۶۹ و۳۷۳ و معجم البلدان شود.
کلمات همقافیه با «تارم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رم» برای سرودن شعر