معنی تابه
7 بازدید
[ بَ / بِ ] (اِ) (از: تاب +ه پسوند آلت). پهلوی تاپک . (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). ظرفی باشد پهن که در آن کوکو و خاگینه و ماهی بریان کنند. (برهان) (آنندراج). ظرفی است برای پختن چیزی از قبیل گوشت و ماهی و غیره و آن را ماهی تابه نیز گویند. (انجمن آرا). تاوه به واو نیز گویند. (آنندراج). اعراب آنرا معرب کرده طابق و طاجن و طبخ گویند. بریان کرده چیزی است در تابه و مطنجن و مطنجنه مشتق از آن است. (انجمن آرا). ظرفی مسین دسته دار برای سرخ کردن ماهی و بادنجان و کدو و خوردنی های حیوانی و نباتی. چیز آهنی که در آن ماهی پزند. روغن داغ کن. طاجن. تابه که در آن بریان کنند. (منتهی الارب). مطجّن؛ بریان کرده در تابه. (منتهی الارب): کی شود شوی لاهی اللهی عاشق تابه کی شود ماهی.سنائی. هر که دریا به تف غبار کند ماهی از تابه کی شکار کند.سنائی. حایض او، من شده بگرمابه ماهی او، من طپیده در تابه.سنائی. گرد دریا و رود جیحون گرد ماهی از تابه صید نتوان کرد.سنائی. کس بنگرفت ماهی از تابه.سنائی. || آنچه بر آن نان پزند و تاوه نیز گویندش. (شرفنامهٔ منیری). گاهی نان بر روی آن پزند. (آنندراج). نان بر بالای آن پزند. (برهان). قرص آهن که بر آن نان پزند و بهندی توا گویند. (غیاث اللغات). ساج؛ تابهٔ نان پزی را نیز گفته اند و آن آهنی باشد پهن که نان تنک را بر بالای آن پزند. بریزن؛ تابه ای را نیز گویند که از گل ساخته باشند و بر بالای آن نان پزند. (برهان). فرین؛ تابهٔ گلین که در وی نان پزند. فرن؛ تابهٔ سفالین که در وی نان پزند. (منتهی الارب):[ بَ ] (ع مص) بازگشت از گناه. (منتهی الارب).(اِخ) ظاهراً نام محلی است در حوالی خوزستان: بعد او [ آن تیوخوس ] کاری کرد که در زمان اسکندر و جانشینانش روی نداده بود یعنی طمع بذخایر معابد ملل تابعه اش ورزید و خواست از این راه اندوخته ای تحصیل کند. با این مقصود با قشونی حرکت کرده بخوزستان یا الی ماایس این زمان رفت ولی اهالی جمع شده سخت پافشردند و آن تیوخوس با شرمساری بطرف محل تابه رفت و در آن جا مریض گشته در ۱۶۴ ق. م. در گذشت. (پولی بیوس کتاب ۳۱ بند ۱۱) (تاریخ ایران باستان ج ۳ ص ۲۲۲۱).
کلمات همقافیه با «تابه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «به» برای سرودن شعر