معنی تأکل
6 بازدید
[ تَ ءَکْ کُ ] (ع مص) خورده شدن دندان و آنچه بدان ماند. (تاج المصادر بیهقی). فروریختن دندان. (از اقرب الموارد). || خشم گرفتن و برانگیخته شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || درخشیدن شمشیر از تیزی. (تاج المصادر بیهقی). سخت درخشیدن سرمه و شمشیر و برق و سیم و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). تأکل سرمه، صَبِر، نقره و شمشیر؛ درخشیدن آنها از حدت و تأکل برق؛ سخت درخشیدن آن. (از قطر المحیط). || یکدیگر را خوردن. (از قطر المحیط). تأکل عضو؛ ایتکال آن. خوردن بعض آن مر بعضی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || خورده شدن. (زوزنی) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «تأکل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کل» برای سرودن شعر