معنی بی گه
6 بازدید
[ گَ هْ ] (ص مرکب، ق مرکب) مخفف بی گاه. نابهنگام. بی موقع. نه بوقت. نه بهنگام : که بی گه ز درگاه بیرون شوید شگفت آیدم تا شما چون شوید.فردوسی. که بی گه چنین از کجا رفته اید که با گرد راهید و آشفته اید.فردوسی. همیشه تا که تواند شناخت چشم درست نماز بی گه خفتن ز بامداد پگاه.فرخی. چون رسیدم بشهر بی گه بود شهر دربسته خانه بیره بود.نظامی. خروسی که بی گه نوا برکشید سرش را پگه باز باید برید.نظامی. - بی گه شدن؛ بی وقت شدن. وقت از دست رفتن : وصف او از شرح مستغنی بود رو حکایت کن که بی گه میشود.مولوی. - گه و بی گه؛ مخفف گاه و بی گاه. وقت و بی وقت. هر دم و هر لحظه. اوقات مختلف : بدو هفته باید که ایدر بوی گه و بی گه از تاختن نغنوی.فردوسی. بسی کردم گه و بی گه نظاره ندیدم کار دنیا را کناره.ناصرخسرو. رجوع به گاه و بی گاه شود.
کلمات همقافیه با «بی گه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گه» برای سرودن شعر