معنی بییار
5 بازدید
(ص مرکب) بی پشت و پناه. بی یارمند. بی دوست. (ناظم الاطباء). بی آشنا و بی کس. (آنندراج). بی یاور: چو آورد مرد جهودش بمشت چو بی یار و بیچاره دیدش بکشت. فردوسی. براه دین نبی رفت از آن نمی یاریم که راه پرخطر و ما ضعیف و بی یاریم. ناصرخسرو. مرا گوئی اگر دانا و حری به یمگان چون نشینی خوار و بی یار. ناصرخسرو. - بی یار و جفت؛ بی کس و بی پناه. بی یار و یاور: چو بسیار بگریست با کشته گفت که ای در جهان شاه بی یار و جفت. فردوسی. مرا مهر هرمزد خوانند گفت غریبم بدین شهر بی یار و جفت.فردوسی. || بی عدیل. بی نظیر و آنکه از کسی امداد و امان نخواهد. (از آنندراج). بی مثل. بی همتا. بی مانند: فرستاده را موبد شاه گفت که ای مرد هشیار بی یار و جفت.فردوسی. خداوند بی یار و یار همه.نظامی. - بی یار و جفت؛ بی مانند. بی همتا. بی نظیر و عدیل : چو طغرل پدید آید آن مرد گفت که ای بر زمین شاه بی یار و جفت. فردوسی. - بی یار و یاور؛ بی دوست و کمک. بی کس و کار. غریب. - || بی مددکار و همکار: جهان را بنا کرد از بهر دانش خدای جهاندار بی یار و یاور.ناصرخسرو. - خداوند بی یار و جفت؛ بی شریک : بپستانش بر دست مالید و گفت بنام خداوند بی یار و جفت.فردوسی. سر گرگ را پست ببرید و گفت بنام خداوند بی یار و جفت.فردوسی.
کلمات همقافیه با «بییار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر