معنی بیگاه
6 بازدید
(ص مرکب، ق مرکب، اِ مرکب) شام. در برابر صبح. (از برهان). وقت شام. (آنندراج). شام. مقابل صبح. (ناظم الاطباء). نزدیک شب هنگام. تنگاتنگ غروب. آفتاب زرد: عبدالمطلب را سوی ابرهه آورد و چون به لشکرگاه رسید روز بیگاه بود خبر به ابرهه بردند که مهتر مکه آورده اند و آن شب ابرهه را نتوانست دیدن. (ترجمهٔ طبری بلعمی). بکوه و بیابان و بیراه رفت شب تیره تا روز بیگاه رفت.فردوسی. امروز ما را [ سلطان محمود ] که شراب خوردیمی و ترا [ سلطان مسعود ] شراب دادیمی اما بیگاه است... این نواخت بیابی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۲۸). چرا بصحبت شریف حضرت خواجه نمی شتابی من او را عذر گفتم که روز بیگاه است. (انیس الطالبین ص ۲۶). || دیرهنگام در شب. در دل شب. دیری از شب گذشته. نزدیک صبح. دیرگاه. دیروقت. دیری از شب : بدانست خسرو که سالار چین چرا رفت بیگاه از دشت کین.فردوسی. آنگاه بیگاه برخاستند چنانکه تاریک بود. (قصص الانبیاء ص ۲۱۲). شبی بیگاه که جماعتی از عزلتیان بعیادت حضرت ایشان آمدند. (انیس الطالبین ص ۱۵۷). هوا بغایت سرد بود و شب بیگاه شده بود. (انیس الطالبین ص ۱۵۲). شبی بیگاه شده بود و ما را معلوم نبود که منزل حضرت خواجه کدام است. (انیس الطالبین ص ۱۳۵). || غیروقت. (برهان) (آنندراج). بی وقت. بی موقع. بی هنگام. (ناظم الاطباء). در غیرموقع. نابوقت. نابجای. نه بوقت معلوم خویش. بی وقت. بیگه. (یادداشت مؤلف). وقت نامساعد. نابهنگام : چو بیگاه گازر بیامد ز رود بدو گفت جفتش که هست این درود. فردوسی. همه کار بیگاه بی بر بود بهین از تن مردمان سر بود.فردوسی. - بیگاه کردن نماز را؛ قضا کردن آن. (یادداشت مؤلف): اول وقت نماز است نماز آریدش پیش کز کاهلی بیهده بیگاه کنید. سنایی. - بیگاه و گاه؛ وقت و بیوقت. بیوقت و وقت. در تمام مدت شب و روز. در هر زمان : هزاران هزار از یلان سپاه بدرگاه برداشت بیگاه و گاه.اسدی. وز خس و وز خار به بیگاه و گاه روغن و پینو کنی و دوغ و ماست. ناصرخسرو. - گاه و بیگاه؛ مخفف، گه گاه. گاهگاه. وقت و بی وقت. در همه وقت : جز راست مگوی گاه و بیگاه تا حاجت نایدت بسوگند.ناصرخسرو. ملک میراند لشکر گاه و بیگاه گرفته کین بهرام آن شهنشاه.نظامی. بهشیاری و مستی گاه و بیگاه نکردم جز خیالت را نظرگاه.نظامی. نبود ایمن ز دشمن گاه و بیگاه بکوه و دشت میشد راه و بیراه.نظامی. گاه و بیگاه در سفر بودم.سعدی. حافظ چه نالی گر وصل خواهی خون بایدت خورد در گاه و بیگاه.حافظ. رجوع به گاه شود. - گه و بیگاه؛ وقت و بی وقت. در هر موقع. در هر وقت. مخفف گاه و بیگاه : هر جا که بوم تا بزیم من گه و بیگاه بر شکر تو رانم قلم و محبر و دفتر. ناصرخسرو. || درنگی. تأخیر. توقف. (ناظم الاطباء). درنگ. (برهان) (آنندراج از مؤیدالفضلاء).
کلمات همقافیه با «بیگاه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر