معنی بیگانگی
8 بازدید
[ نَ / نِ ] (حامص) صفت بیگانه. چگونگی بیگانه. (یادداشت مؤلف). غیریت. مقابل خودی. عدم آشنایی. (از ناظم الاطباء). مقابل یگانگی. (یادداشت مؤلف). ناآشنایی. ناشناسی. || غربت. بیگانه بودن. اجنبی بودن. (از ناظم الاطباء) (از یادداشت مؤلف). || عدم قوم و خویشی. (ناظم الاطباء): مرو پیش او جز به بیگانگی مگردان زبان جز به دیوانگی.فردوسی. بسی آفرین خواند بر خانگی بدو گفت بس کن ز بیگانگی.فردوسی. یکی خلعت افکند بر خانگی فزونتر ز خویشی و بیگانگی.فردوسی. با دو حکیم از سر همخانگی شد سخنی چند ز بیگانگی.نظامی. ای سپر افکنده ز مردانگی غول تو بیغولهٔ بیگانگی.نظامی. خیال همه خوابها خانگیست در آن آشنائی نه بیگانگیست.نظامی. زنهار پند من پدرانه ست گوش دار بیگانگی مورز که در دین برادری.سعدی. مرا بعلت بیگانگی ز خویش مران که دوستان وفادار بهتر از خویشند.سعدی. بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم همسایه ایم و خانهٔ هم را ندیده ایم. (یادداشت بخط مؤلف). - بیگانگی کردن؛ آشنایی نورزیدن. یگانگی نخواستن. از خویشی و قرابت دوری خواستن :
کلمات همقافیه با «بیگانگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر