معنی بیکرانه
6 بازدید
[ کَ نَ / نِ ] (ص مرکب) بی کران. ابدی. نامتناهی. (از یادداشت مؤلف). || نامحدود. بی حد. بی کران : سال تو خجسته و ایام تو سعید عمر تو بی کرانه و عز تو جاودان.فرخی. و هیچکس را از مخلوقات بقاء جاودانه و عمر بی کرانه مسلم نیست. (قصص الانبیاء ص ۲۲۹). بشادکامی در عز بی کرانه بزی بکامرانی در ملک جاودانه بتاز.مسعودسعد. || بی حد و شمار. بسیار. فراوان. سخت بسیار: که این بی کرانه یکی لشکرست ز اندیشهٔ ما سخن دیگرست.فردوسی. خروشید کای بی کرانه سپاه چنین است فرمان بیدار شاه.فردوسی. ببرد پنج یک از لشکر و به لشکر گفت که نیست آن سپه بی کرانه را مقدار.فرخی. تازیان اندر آمدند ز کوه رنگ چون ریگ بی کرانه و مر.فرخی. حبال شعبدهٔ جادوان فرعونست تو گفتی آن سپه بی کرانه و بی مر.عنصری. و نسلش بی کرانه شد. (مجمل التواریخ والقصص). و پسری داشت شیده نام بر مقدمه فرستاد با لشکری بی کرانه. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۴۶). درد دل بود و از قرین افزود تا کی این درد بی کرانه خورم.خاقانی. || بی حد و مرز. بی انتها: گروهی از پیشینیان زان سوی [ فلک هشتم ] ... نهادند بی کرانه و گروهی جسم نهادند آرمیده بی کرانه. (التفهیم). ای قلزم بی کرانه یعنی در تست هزار دُرّ معنی.نظامی. - بحر بی کرانه؛ بحر بی کران. دریای وسیع و گسترده دامن : وز خلق چون تو غرقه بسی کرده ست این بحر بی کرانه و بی معبر.ناصرخسرو. ما را غم فراقت بحری است بی کرانه ای کاش با چنین غم دل را کنار بودی. خاقانی. - دریای بی کرانه؛ سخت فراخ و وسیع و گسترده دامن : دریایی دید بی کرانه و لشکری چون مور و ملخ بی اندازه. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - راه بی کرانه؛ راهی که به جایی منتهی نشود: راهی آسان و راست نیکتر ای دوست دور شو از راه بی کرانه و ترفنج.رودکی.
کلمات همقافیه با «بیکرانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر