معنی واژه بیچند
6 بازدید
[ چَ ] (ص مرکب، ق مرکب) بی حساب. بی شمار. فراوان. بسیار: به نزدیک خال آمد آورد مال فروماند از آن مال بی چند خال. شمسی (یوسف و زلیخا). - بی چند و چون؛ بی کم و کیف : ای خدا ای قادر بی چند و چون واقفی از حال بیرون و درون. مولوی. رجوع به چند شود.[ چَ ] (اِ) درخت. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس) (شعوری ج ۱ ورق ۲۰۷).[ چَ ] (اِخ) دهی از دهستان نهبندان است که در بخش شوسف شهرستان بیرجند واقع است و ۵۴۴۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).