معنی بیچارگی
6 بازدید
[ رَ / رِ ] (حامص مرکب) درماندگی. عجز. (فرهنگ فارسی معین). مسکنت. (مهذب الاسماء): نه مردم بکار است و نه پارگی فراز آمد آن روز بیچارگی.فردوسی. چنان دان که رفتن ز بیچارگیست نمودن بما پشت یکبارگیست.فردوسی. بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد بیچارگی و زردی و گوژی و نوانیش. ناصرخسرو. ای آنکه تویی چارهٔ بیچارگیم از تو صله خواستن بود بارگیم.سوزنی. جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود. (گلستان). تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار.سعدی. از وی همه مستی و غرور است و تکبر وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است. حافظ. || لاعلاج. (ناظم الاطباء). اضطرار. لاعلاجی. لابدی. (یادداشت بخط مؤلف): از آن خانه نزدیک قیصر شدند به بیچارگی پیش داور شدند.فردوسی. همه بندهٔ پرگناه توئیم به بیچارگی دادخواه توئیم.فردوسی. به بیچارگی باژ و ساو گران پذیرفت با هدیهٔ بی کران.فردوسی. همی شدند به بیچارگی هزیمتیان شکسته پشت و گرفته کریغ را هنجار. عنصری. ای قطرهٔ منی سر بیچارگی بنه کابلیس را غرور و منی خاکسار کرد. سعدی. || احتیاج. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بیچارگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر