معنی بیوقوف
6 بازدید
[ وُ ] (ص مرکب) (از: بی + وقوف) بی آگاهی. بی علم. || نادان. ناآزموده کار. (ناظم الاطباء). بی اطلاع : و هرکه بی وقوف در کاری شروع نماید همچنان باشد که گویند... (کلیله و دمنه). و رجوع به وقوف شود.
کلمات همقافیه با «بیوقوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر