معنی بیوفتادن
5 بازدید
[ دَ ] (مص) افتادن. افتیدن. اوفتادن. رجوع به افتادن و مترادفات آن شود. - از پای بیوفتادن؛ از پای افتادن. زمین گیر شدن. ناتوان گشتن : بیوفتادم از پای و کار رفت از دست ز کامرانی ماندم جدا و ناز و نعیم.سوزنی. - شمشیر از گردن کسی بیوفتادن؛ از قتل نجات یافتن : پس هر کس این سخن بگفت مسلمان شد و از کفر بیرون آمد و خون او بسته شد و شمشیر از گردن او بیوفتاد. (ترجمهٔ تفسیر طبری).
کلمات همقافیه با «بیوفتادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر