معنی بیوفا
5 بازدید
[ وَ ] (ص مرکب) (از: بی +وفا) که وفا ندارد. مقابل وفادار. مقابل باوفا. کسی که عهد و پیمان را بسر نبرد و دوستی را به آخر نرساند. (ناظم الاطباء). زنهارخوار. کسی که پای بند وفا نیست : با خردومند بی وفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت. رودکی. [ مردم ساردان ] مردمانی اند شوخروی... و بی وفا و خونخواره. (حدود العالم). بدان ای پسر کاین جهان بی وفاست پر از رنج و تیمار و درد و بلاست.فردوسی. سه روز اندرین کار بگریست زار از آن بی وفا گردش روزگار.فردوسی. میان برادر به دو نیم کرد چنان بی وفا ناسزاوار مرد.فردوسی. برفت یار بی وفا و شد چنین سرای او خراب چون وفای او.منوچهری. سفله جهان بی وفاست ای بخرد با تو کجا بی وفا قرار کند.ناصرخسرو. که دنیا حریف دغا است و زمانه دوست بی وفاست. (قصص الانبیاء ص ۲۴۱). یکعهد کن این دو بی وفا را یکدست کنی چهار پا را.نظامی. نیفتاد آن رفیق بی وفا را که بفرستد سلامی خشک ما را.نظامی. داد مرا روزگار مالش دست جفا با که توانم نمود نالش از این بی وفا.خاقانی. جهان را ندیدم وفاداریی نخواهد کس از بی وفا یاریی.سعدی. من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم. حافظ. || بی حقیقت. || غدار. (ناظم الاطباء). غدور. غادر. غدیر. غدارة؛ زن بی وفا. (منتهی الارب). شوخ چشم : مرا اندرین کار یاری کنید بر این بی وفا کامکاری کنید.فردوسی. ولیکن چو بد ز اختر بی وفاست چه گویم که امروز روز بلاست.فردوسی. بدو گفت کاینک سر بی وفا مکافات سازم جفا را جفا.فردوسی. که کرد آنچه کردی تو ای بی وفا ببینی کنون زخم تیغ جفا.فردوسی. بدو دوک و پنبه فرستد نثار تفو بر چنین بی وفا شهریار.فردوسی. بی وفا هست دوخته به دونخ بدگهر هست هیزم دوزخ.عنصری. از ایشان غافل و طبع بی وفای روزگار از ایشان بی خبر. (سندبادنامه ص ۱۲۱). چه نیکی طمع دارد آن بی وفا که باشد دعای بدش در قفا.سعدی. || ناسپاس. نمک بحرام. (ناظم الاطباء): هرچه بمن رسیده بود... خوش گشت که این کافرنعمت بی وفا را فروگرفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۹). و آن غلامان بی وفا را که آن ناجوانمردی کردند بسیار بنواختند و امیری ولایت و خرگاه دادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۴۳). || ناپایدار. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بیوفا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فا» برای سرودن شعر