معنی بیهوشی
7 بازدید
(حامص مرکب) حالت و چگونگی بیهوش. بی حسی. ازحال رفتگی. بی خویشتنی. بیخودی. اغماء. غشی. غمی. (یادداشت مؤلف). فقدان درد یا حس در نتیجهٔ بکار بردن داروی بیهوشی یا بعلت دیگر: ز بیهوشی زمانی بی خبر ماند بهوش آمد بکار خویش درماند.نظامی. کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشیش دردهند.سعدی. - داروی بیهوشی؛ دارویی که بواسطهٔ آن شخص را مدهوش سازند. (ناظم الاطباء). بیهوشانه : جرعه ای خوردیم و کار از دست رفت تا چه بیهوشی که در می کرده اند.سعدی. || بی شعوری. بی عقلی. (ناظم الاطباء). || مستی. سکر. (یادداشت مؤلف): گفتم که حکما چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند. جواب داد که در بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد. حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی رهنمون باشد. (سفرنامهٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ۲). سماعی که چون دل بگوش آورد ز بیهوشیم باز هوش آورد.نظامی. تو مپندار که آشفتگی از سر بنهاد یا ز بیهوشی و مستی بخبر بازآمد.سعدی. هوش، یار تو به که بیهوشی هوشیاری تو باده کم نوشی.اوحدی. || کندذهنی. بی فراستی. کم فراستی. خنگی. خرفتی. (یادداشت مؤلف). بی فراستی. (ناظم الاطباء). || آشفتگی. ازخودبیخودگشتگی : امیرمحمود، دزدیده مینگریست و شیفتگی و بیهوشی برادرش را میدید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۳). رجوع به بیهشی شود. || (اصطلاح صوفیه) مقام طمس را گویند که در آن صفات محو شود. (از اصطلاحات الفنون).
کلمات همقافیه با «بیهوشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر