معنی بیهودهگوی
6 بازدید
[ دَ / دِ ] (نف مرکب) بیهوده گو. هزال. بَذیّ. هوب. هذاء: رجل هذاءة؛ مرد بسیار بیهوده گوی از بیماری یا خواب. صیغ؛ کذّاب بیهوده گوی سخن آرا. ابی العبر؛ بیهوده گوی فسوس کننده. (منتهی الارب): شاعر که دید با قد کاونجک بیهوده گوی و نحسک و بوالفنجک ؟ منجیک (از حاشیهٔ لغت فرس اسدی نخجوانی). بسا خودنمایان بیهوده گوی که باشند در بزمگه رزمجوی.امیرخسرو. رجوع به بیهده گوی شود.
کلمات همقافیه با «بیهودهگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر