معنی بی‌هنر

معنی بی‌هنر

6 بازدید
[ هُ نَ ] (ص مرکب) (از: بی +هنر) مقابل هنرمند. (آنندراج). که هنری ندارد. فاقد هنر و کمال و فضل. فاقد هنرمندی. دور از هنر. بی علم و معرفت. بی فضیلت. بی دانش و کمال. بی فضل. نادان. بی وقوف. بی اطلاع. دور از فضائل. بی مایه : باهنر را هنر سپاه بس است بی هنر با هزار کس تنهاست.رودکی. بکافور گفت ای بد بی هنر کنون رزم را بر تو آرم بسر.فردوسی. ستمکاره خوانمش ار دادگر هنرمند گویمش ار بی هنر.فردوسی. هنر کی بود تا نباشد گهر نژاده کسی دیده ای بی هنر.فردوسی. یکی بی هنر بود نامش گراز کزو یافتی شاه آرام و ناز.فردوسی. هنرمند و هم مردم بی هنر بفرجام هم خاک دارد بسر.فردوسی. جوان بی هنر سخت ناخوش بود وگرچند فرزند آرش بود.فردوسی. نکند میل بی هنر به هنر که بیوسد ز زهر طعم شکر.عنصری. اف ز چونین حقیر و بی هنر از عقل جان ز تن آن خسیس بادا پیخشت. غیاثی (از لغت فرس اسدی). سخن خوب بیاموز که هرک از همه خلق سخن خوب ندارند همه بی هنرند. ناصرخسرو. و آنکس که بود بی هنر چو هیزم جز درخور نار سقر نباشد.ناصرخسرو. با مردم بی هنر دوستی مکن که مردم بی هنر نه دوستی را شاید نه دشمنی را. (منسوب به نوشیروان از قابوسنامه). اگر بی هنران خدمت اسلاف را وسیلت سعادت سازند خلل بکارها راه یابد. (کلیله و دمنه). بی هنران در تقبیح اهل هنر... مبالغت نمایند. (کلیله و دمنه). بی هنر خوش چو گل که بر کمرش کیسه جز لعل تر ندوخته اند.خاقانی. یا روز بخت بی هنرش را سپید دار یا خط عمر بی خطرش را سیاه کن.خاقانی. گر بی هنرم و گر هنرمند لطفست امیدم از خداوند.سعدی. تو خداوندگار باکرمی گرچه ما بندگان بی هنریم.سعدی. گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند. (گلستان). بی هنران هنرمندان را نتوانند دید. (گلستان). بی هنر آنکه در آفاق کسش نیست حسود. ابن یمین. || ناکارآزموده. (ناظم الاطباء). ناعاقل و بی وقوف. (آنندراج). || بی پیشه و صنعت. که هنری ندارد.

کلمات هم‌قافیه با «بی‌هنر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید