معنی بیهش کردن
5 بازدید
[ هُ کَ دَ ] (مص مرکب) بیهوش کردن. ناتوان کردن. از هوش انداختن. از خود بیخود ساختن : هر آنکس که نیکی فرامش کند خرد را بکوشد که بیهش کند.فردوسی. مبادا که این بد فرامش کنم خرد را بگفت تو بیهش کنم.فردوسی. بدان داروی تلخ بیهش کنم مگر خویشتن را فرامش کنم.نظامی. رجوع به بیهوش کردن شود.
کلمات همقافیه با «بیهش کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر