معنی بیهدهگوی
6 بازدید
[ هُ دَ / دِ ] (نف مرکب) بیهوده گوی. بَذیّ. بذی اللسان. هزال. هذار. یافه گوی. یاوه درای : خاقانی اگر بیهده گفت از سر مستی مستی به ازو بیهده گوی تو ندیدم.خاقانی. من از کجا و نصیحت کنان بیهده گوی حکیم را نرسد کدخدایی بهلول.سعدی. رجوع به بیهوده گوی شود.
کلمات همقافیه با «بیهدهگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر