معنی بینداختن
7 بازدید
[ یَ تَ ] (مص) انداختن. پرت کردن. افکندن : بسوگند وی را بینداختی جهانی ز خونش بپرداختی.فردوسی. حجام... استره در تاریکی شب بینداخت. (کلیله و دمنه). و رجوع به انداختن شود. || پاشیدن. تخم افشاندن. دانه کاشتن. کاشتن : بینداخت باید پس آنگه برید سخنهای داننده باید شنید.فردوسی. مگر آنکه زمین آنرا شخم نیکو کرده باشند و تخم بیندازند. (یادداشت مؤلف). و رجوع به انداختن شود.
کلمات همقافیه با «بینداختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر