معنی بیمهری
6 بازدید
[ مَ ] (حامص مرکب) بی صداقی. بی کابینی. رجوع به مهر و کابین شود.[ مِ ] (حامص مرکب) بی محبتی. (ناظم الاطباء): دل من خواهی و اندوه دل من نبری اینْت بیرحمی و بی مهری و بیدادگری. فرخی. ز من مستان ز بی مهری روانم که چون تو مردمم چون تو جوانم. (ویس و رامین). اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد. حافظ. بسکه بی مهری ایام گزیده ست مرا شش جهت خانهٔ زنبور بود در نظرم.صائب.
کلمات همقافیه با «بیمهری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر